آرزوهای نزدیک..

یا طبیب من لا طبیب له..

سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۱، ۱۱:۴۴ ب.ظ

دخترک 8 ساله بود، اهل کرمان.

موقع بازی در کوچه بود که با اتومبیلی تصادف کرد.

ضربه آنقدر شدید بود که به حالت کما و اغما رفت.

حال زهرا هر روز بدتر از روز قبل می شد.

مادرش دیگر نا امید شده بود.

دکترها هم جوابش کرده بودند.

دکتر معالجش دکتر سعیدی، رزیدنت مغز و اعصاب- می گوید:

زهرا وقتی به بیمارستان اعزام شد ضربه شدیدی به مغزش وارد شده بود.

برای همین هم نمی توانستیم هیچگونه عملی روی او انجام دهیم.

احتمال خوب شدنش خیلی ضعیف بود.

در بخش مراقبتهای ویژه، پیرزنی چند هفته ای است که بر بالین نوه اش با نومیدی

دست به دعا برداشته است.

این ایام مصادف بود با سفر رهبر انقلاب به استان کرمان.

ولی حیف که زهرا با مادربزرگش نمی توانستند به استقبال و زیارت آقا بروند.

اگر این اتفاق نمی افتاد، حتماً زهرا و مادر بزرگش هم به دیدار آقا می رفتند،

اما حیف ....

خود مادر بزرگ ماجرا را اینطور تعریف می کند:

وقتی آقا آمدند کرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم:

آقاجان!

یک حبه قند یا ... را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای

کند و فرزندم چشمانش را باز کند .

مثل کسی که منتظر است دکتری از دیار دیگری بیاید و نسخه شفا بخشی

بپیچد همه اش می گفتم:

خدایا!

چرا این سعادت را ندارم که از دست رهبر انقلاب، سید بزرگوار چیزی را دریافت کنم

که شفای بیمارم را در پی داشته باشد.

مادربزرگ ادامه می دهد:

آن شب ساعت11 بود.

نزدیک درب اورژانس که رسیدم، مامور بیمارستان گفت:

رهبر تشریف آورده اند اینجا.

گفتم: فکر نمی کنم، اگر خبری بود سر و صدایی، استقبالی یا عکس العملی

انجام می شد؛ اما ناگهان به دلم افتاد، نکند که راست بگوید.

به طرف اورژانس دویدم، نه پرواز کردم.

وقتی رسیدم، دیدم راست است.

آقا اینجاست.

و من در یک قدمی آقا هستم.

با گریه به افرادی که اطراف آقا بودند گفتم: می خواهم آقا را ببینم.

گفتند: صبر کن، وقتی آقا از این اتاق بیرون آمدند، می توانی آقا را ببینی.

وقتی رهبر بیرون آمدند، جلو رفتم.

از هیجان می لرزیدم.

اشک جلوی دیدگانم را گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشتم.

عاقبت زبان در دهانم چرخید و گفتم:

آقا!

دختر هشت ساله ام تصادف کرده و در کما است.

نامش زهرا است.

ترا به جان مادرت زهرا(س) یک چیزی به عنوان تبرک بدهید که به بچه ام بدهم

تا شفا پیدا کند.

آقا بدون تأمل چفیه اش را از شانه برداشت و توی دستهای لرزان من گذاشت.

داشتم بال در می آوردم.

سراسیمه برگشتم و بدون هیچ درنگ و صحبتی فوراً چفیه متبرک آقا را روی

چشمان و دست و صورت زهرا مالیدم و ناگهان دیدم زهرا یکی از چشمانش را

باز کرد.

حال عجیبی داشتم.

روحم در پرواز بود و جسمم در تلاش برای بهبودی فرزندم که تا دقایقی پیش،

از سلامت وی قطع امید کرده بودیم.

ساعت 2 بعد از ظهر آن روز، زهرا هر دو چشمش را کاملاً باز کرد و روز بعد

هم به بخش منتقل شد و فردایش هم مرخص گردید.

زهرای کوچک حالا یک یاد گاری دارد که خود می گوید:

آن را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

او می گوید:

این چفیه مال خودم است.

آقا به من داده، خودم از روی حرم حضرت علی(ع) برداشتم .

مادر بزرگ نیز می گوید:

از آن روز تاکنون فقط یک آرزو دارم.

آن هم این است که با زهرا به زیارت آقا بروم ..

( تخلیص از نشریه داخلی لشکر 41 ثارالله )

.

.

.....

منم تو کما..

منم مریض..

منم تصادف کردم..

یا طبیب من لا طبیب له..

*لطفا به رسم رفاقت برای

یه بنده ی خوب خدا (یکی از دوستانم)

دعا کنید.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۶/۲۸
رها آرزوهای نزدیک

نظرات  (۹)

سلام خوبی وااااااااااااااااااااااااااااااای با مطالب وبت خیلیییییییییییییی حال کردم
خدای مهربون به هر کس توسط اون چیزی که بهش اعتقاد داریم کمک میکنه
مثل قبلنا که فک میکردن بت شفا میده
پاسخ:
بت شفا نمیداد فقط فکر میکردن که میده
کربلای جبهه ها یادش به خیر
فلسطین متعاق به فلسطینی هاست. یه کلیپ زیبا از شبکه نصر طبق بیانات مقام معظم رهبری
http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=6981
یا دلیل المتحیرین...
دعا میکنم...
ان شاءالله همه به حوائجشون برسن!
۲۹ شهریور ۹۱ ، ۰۰:۳۰ علیرضا گروه صنعتی
درد هایی که به در مان نرسد نزد طبیب

اذن زهراست که بی نسخه شفا میبخشد

یا خیر السامعین

ای بهترین شنونده ................
ما هم محتاج دعاییم شدید...
پاسخ:
قابل توجه دوستان!
۲۸ شهریور ۹۱ ، ۲۰:۲۴ گروه صنعتی دقت علی بهرامی
گنجشکی به خدا گفت؟ لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود،

طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تورا گرفته بودم؟... خدا درجواب

گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون

کند آنگاه تواز کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو

دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی